آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

جوجه های مامان

شیطنت های آرش

1393/9/22 14:33
نویسنده : مامان
411 بازدید
اشتراک گذاری

چند وقته میخوام بیام و از کارای این مدت آرش بگم.ولی طبق معمول همیشه وقت نمیشه.

یه عالمه عکسم آماده کردم تا اونارم بذارم.جدا کردن این همه عکس و آماده کردنشم کلی وقت گرفت.

چهارشنبه نوزدهم اومدیم خونه بابای همسری.

خیلیا دارن میرن کربلا.از فامیلا و آشناهامونم رفتن.مامانم خیلی دوس داشت بره.ولی چون دیر اقدام کرده بود گذرنامش آماده نشد.

عمه و پسر عمه م گفتن که میخوان برن کربلا.مامانم آماده شد با هم برن.ما هم با خودمون آوردیمشون ایلام.

گفتن با کارت ملی هم اجازه عبور میدن.از ایلام تا مرز مهران ترافیک سنگینی بود.به خاطر همین خودشون ماشین گرفتن تا مرز.مسیر یه ساعته رو شیش ساعته رفته بودن از بس شلوغ بوده.

ساعت دو و چهل و پنج دقیقه شب از مرز عبور کردن.آخرین خبری که ازشون داشتیم.این چند روز بیخبر بودیم.تا ظهر امروز شنبه بیست و دوم آذر ماه مصادف با اربعین حسینی مامان زنگ زدن که برگشتن و الان مهرانن!هنوز نرسیدن ایلام.چون ترافیک سنگینه.فقط اینو میدونم که خیلی شلوغ بوده و نتونستن کاری بکنن و زود برگشتن.نجف و کربلا رفتن.بیشترشم تو راه بودن.

خدا رو شکر سلامت برگشتن.خیلی نگرانشون بودیم.

منم خیلی دوس داشتم برم.داشتم همسری رو راضی میکردم.ولی گفتن با آرش نمیشه و آرش حسابی اذیت میشه.دیدم راس میگن.تو شلوغی نمیتونم آرشو ببرم.

خدا قسمت کنه بتونیم بریم.

تازه امروز میخواستم آش پشت پا براشون بپزم!خندونکخوب زود برگشتن.من بی تقصیرم.

خوب از کارای آرش گلی بگم.

پسر ماهم حسابی شیطون شده.واقعا تنهایی از پسش برنمیام از بس اینور اونور میره.خونه مامانم اینام میرم سه تایی (من و مامان و بابام) دنبالشیم.بازم همه رو حسابی خسته میکنه.

همش میره سراغ میز و ازش بلند میشه.هرچیم میاریمش اینور بازم میره.میره سراغ میز تلویزیون و هرچی روش باشه رو میگیره و همش میکوبه زمین.از بس کنترلو میکوبه زمین باطریاش در میاد!

یه بارم تلفن مامانم اینارو از رو میز انداخت پایین.شانس آوردیم خراب نشد.

فکر کنم دوشنبه یا سه شنبه ( هفدهم یا هجدهم آذر ماه) بود که اولین قدماشو برداشت.البته قبلا رو مبل که وایساده بود یه قدم برداشت.دستشم به مبل گرفته بود.منم کلی ذوقیدم گوشیمو آوردم که ازش فیلم بگیرم یهو کله پا شد با پشت سر خورد زمین.کلی گریه کرد.

ولی این بار وایساده بود رو میز کنار مبل.بعد دیدم رفته کنار میز عسلی که کنار همون میز بود.البته خیلی این کارو نمیکنه.مگه خودمون یه چیزی بذاریم اون سر میز آرشم خودشو بهش برسونه.

خیلی دوس داره دو دستی بکوبه رو چیزی.رو میز باشه قابلمه باشه رو شکم باباش باشه!نمیدونم چطور دستاش درد نمیگیره.اینقد محکم رو شم باباش میزنه که حسابی قرمز میشه.جوریم رو قابلمه میزنه که ما از صداش سر درد میگیریم.ولی خودش کیف میکنه.

از کشوی کابینتم خیلی خوشش میاد.دستشو میذاره رو لبه کشو و میبندش.دستش میمونه لای کشو!

اینقد به در و دیوار و میز دست میگیره و بلند میشه که هر چند وقت یه بار با سر میخوره زمین و کبود میشه و حسابی گریه میکنه.

از همه این کارا عکس گرفتم که در ادامه میذارم.

بفرمایید یه عالمه عکس.

خوب بریم سراغ عکسا.

بابام خرما خریده بود ریخته بودشون تو سینی.آرشم نشسته بود کنارشو ریخت و پاش میکرد.

آرش رفته تو سبد اسباب بازیاش.

.

.

اینجام داشتم آشپزی میکردم.گردو ریخته بودم تو سبد تا خشک شه.گذاشتم جلو دست آرش تا باهاشون سرگرم شه.

ایستادن های آرش

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

از بس میک.بید تو تلویزیون تا اونجایی که جا داشت تلویزیونو بردم عقب.ولی این شیطون بازم دستشو میرسونه.

.

.

چه ناز میشینه پسرم.

.

تو اسباب کشی دسته گلای نامزدی و عقدم نابود شد.فقط مونده بود دسته گل عروسیم که گذاشته بودم تو میز تلویزیون.برای اینکه آرش نره سراغش یه بالش گذاشته بودم جلوش.ولی این گل پسر شیطون و باهوش من دستشو از بالای بالش رد میکنه و به گلا چنگ میندازه!

تازه بیرونشم میکشه.

این آخریا بالشو هم مینداخت.

اینم دسنه گل بیچاره من.دیگه از اینجا برش داشتم.دو بار دیگه میرفت سراغش کلا نابود میشد.

ناز خوابیدنای نفسم.

.

.

پسر نازم از حموم اومده.

.

اینجا رفته بودیم سفره حضرت فاطمه.هر کاری میکردم واینمیساد ازش عکس بگیرم.

.

خودشون رسوند به سفره و نارنج میذاشت دهنش.بعد قیافش اینطوری میشد.

کمی براش غذا کشیدم گذاشتمش رو سفره تا بتونیم راحت شام بخوریم.

.

.

فدای چشمای نازت بشم من.

.

مامانم ظرفارو شسته بود.آرشم رفته بود سراغ این سطل.منم برای اینکه آرومش کنم گذاشتمش توشو تو خونه میچرخوندمش.دیدم داره خوابش میگیره.یه بالش گذاشتم پشتش و کمی بعد خوابید.

خونه یکی از آشناها بودیم.رفت سراغ بخاریو همش با دستاش میکوبید به بخاری.

اینجام خونه مامانم بودیم.خیلی میره سمت بخاری.داغم باشه از رو نمیره.بازم دست میزنه.

.

.

.

.

.

دفعه قبلی که رفته بودیم خونه بابای همسری آخر شب تعادلشو از دست داد با پشت سر خورد رو محافظ برق که فلزیم بود.صبح دیدم سرش اینطوری زخم شده.الهی قربونت برم من مامان.

اینجا داشتم لباساشو عوض میکردم.شروع کرد ورجه وورجه کردن و حسابی ذوق میکرد و میخندید.

.

.

.

هر وقت میرفتیم فروشگاه بغلش میکردم.اینبار گذاشتمش تو سبد و حسابی گردوندمش.اینطوریم بیشتر بهش خوش گذشت.

.

از فروشگاه برگشتیم.آرش سعی میکرد از کنار مبل بلند شه.نتونست و خورد زمین و شروع کرد گریه کردن.برای اینکه آرومش کنم کمی بستنی بهش دادم.

اینجام داشتیم دالی بازی میکردیم.پتو رو میکشید رو سرش بعد میاوردش پایینو میخندید.

فدای خنده هات بشم.

.

آرش آب هویج خورده.

این لباسو براش گرفتم کمی کوچیک بود عوضش کردم و سبزه رو آوردم.ولی همون نارنجیه بهتر بود.

.


چهارشنبه قبل اینکه راه بیفتیم با سر خورد تو کمد و پیشونیش کبود شد.کلی گریه کرد.با گریم خوابش برد طفلکی.دیگه نشد ازش عکس بگیرم.

تو ماشینم بغل مامانم بود سرش خورد تو سقف و حسابی گریه کرد.چنانم اشک میریزه که دل آدمو کباب میکنه.

فکر کنم تلافیه این مدتو درآوردم.

 

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (5)

مهزاد مامان عرفان
22 آذر 93 20:13
سلام پسلي ناز. افرين خاله جون كه اينقدر زرنگي. ماماني دستت درد نكنه عكسهاش ايندفعه عالي بود. عرفانم هم كلي شلوغ ميكنه. اما هنوز خودشو بالا نميكشه اما ايستاده نگهش دارم مي مونه.
مامان
پاسخ
سلام خاله جون.آرش این دفعه خوب داشت پیشرفتمیکرد ولی یهو وایساد.وگرنه باید زودتر از این راه میرفت. کلی وقتمو گرفت تا تونستم این پستو بذارم.دو سه روز طول کشید. ماشالا عرفان حرکاتش زودتر از سنش بود.نگران نباش.همین روزاس که عرفانم دستشو بگیره اینور و اونور و دیگه وقت سر خاروندن برات نذاره.
خاله مهديه
28 آذر 93 1:26
سلام مامان مهربون دستت درد نكنه بابت عكسايي كه گذاشتي ماشالا چقدر آرش جون بزرگ شده ...اگه اشتباه نكنم بايد قدش بلند باشه ...ماشااله ماشااله ببين چه بريز و يپاشي هم كرده بيچاره شما كه بايد هم خونه رو تميز كنين هههه راستي وقتي دستشو ميگيره به جايي و وايميسته شما ولش ميكنيد و دستشو نميگيرد؟؟ترس از افتادنش ندارين؟ ما كه ميترسيم فاطيما رو ولش كنيم ميفته آخه از طرف من حتما ببوسيدش
مامان
پاسخ
سلام عزیزم.خواهش میکنم.آره بچه ها خیلی زود تغییر میکنن. شبا که میخوابونمش بعد خونه رو مرتب میکنم.بعضی وقتام اینقد خستم که مسواک نزده میخوابم. من خیلی کاریش ندارم.اگه بخوام همش دنبالش باشم که دیگه باید کل زندگیمو تعطیل کنم.ولی باباش اگه خونه باشه نمیذارش.همش دنبالش میره و نمیذاره از جایی آویزون شه.آرشم بعضی وقتا میفته. حتما.
مامان هلیا
28 آذر 93 13:08
مامانی سنگ تموم گذاشتی ها، یه پست طولانی میدونم چه وقتی گذاشتی واسه ش. ماشاا... شیطنت از چشای نازش میباره مامانی هلیا جون توی جشن نی نی وبلاگ شرکت کرده، واسه اینکه برنده بشه باید بهش رای بدیم. اگه میشه عدد 29 رو به 1000891010 اس کنین. پیشاپیش ممنونم راستی به رای دهندگان نیز به قید قرعه جایزه میدن
مامان
پاسخ
چند روز طول کشید تا این پستو گذاشتم.آره ماشالا خیلی شیطون شده.از بس دنبالشم خسته شدم. باشه حتما. چطور تو مسابقه شرکتش دادی?من خیلی دوس دارم آرشو تو مسابقه شرکت بدم.ولی نمیدونم کی مسابقه هست و چطور باید شرکتش بدم.
مامان هلیا
29 آذر 93 14:08
توی مدیریت وبلاگت که رفتی ، قسمت جشنواره برو ، شرکت در جشنواره رو بزن . همه چی رو همونجا نوشته
مامان
پاسخ
مرسی پیداش کردم.
مامان اهورا
30 آذر 93 11:54
از این به بعد باید خیلی مراقبش باشی ونباید یه لحظه ازش غفلت کنی
مامان
پاسخ
بعضی وقتا دیگه حوصله ندارم ولش میکنم،از بس دنبالشم.جامونم کوچیه خیلی فضای بازی نداره.